پربیننده ها

آخرین اخبار

8. اسفند 1395 - 22:49   |   کد مطلب: 295314
شاخ شمیران:مهدی آشنایی میرکوهی سردار نام آشنایی تیپ انصارالرسول بود که با آخرین شلیک تانک های رژیم بعث در آخرین نقطه مرزی ثلاث باباجانی به درجه رفیع شهادت نایل آمد .

تلگرام

به گزارش شاخ شمیران، خاطره ذیل گوشه ای از آخرین روزهای شهادت این سردار بی ادعا و دوست داشتنی تیپ انصارالرسول در آخرین روزهای دفاع مقدس است .

روز چهارم مرداد بود که گردان مستقر در سمت پل جمهور اعلام کرد تانک های عراقی دارن به طرف ما میان .

برادر مهدی آشنایی هرکاری کرد حتی با توپ و تشر هم نتونست آن فرمانده گردان را قانع کند که بابا عراقی ها دیوانه نیستن روز روشن اونهم توی انهمه ارتفاع حمله کنند.

آخر سر مجبور شد و به من گفت : برو ببین اونجا چه خبر است.

من هم سوار موتور شدم و بطرف گردان هشت رفتم. وقتی رسیدم دیدم کل گردان ستونی روی جاده اند 
 پرسیدم چه خبراست  که یکی از آنها گفت : ما در محاصره ایم . عراقی ها پشت سر ما را گرفته اند. گفتم اگر پشت سرتان هستند پس من بال داشتم اومدم اینجا . زود بروید روی آن ارتفاع الان حاج عظیمی میاید اینجا.

خلاصه با هر مکافاتی بود آنها را بروی ارتفاع بردم و برای اینکه مطمئن شوند خبری نیست همراه یکی از آنها به ارتفاع جلویی رفتم و برگشتم.

 با بیسم به مهدی وضعیت را گفتم .گفت شب آنجا بمان ولی فردا صبح برگرد چون اینجا کار داریم . آن شب را آنجا ماندم وقتی برگشتم دیدم یکی از برادران چند هندوانه آورده و برادر مهدی شروع کرد هندوان ها را شکست و با دست داخل آن را خالی می کرد و برای اینکه برادر فرجی ( آن موقع مسئول بهداری و بهداشت بود) نخورد . شروع کرد هندوانه ها را همینجوری می شکست و می خورد ما هم می خندیدیم .

بعد از آن گفت : بچه ها طبق گزارشات رسیده امشب عراق تک می زند . استراحت کنید که شب سختی را خواهیم داشت.

ما مشغول درست کردن سنگر شدیم دو یا سه ساعتی کار کردیم و سنگر خوبی درست کردیم.

مدتی استراحت کردیم تاشب شد مهدی مرا صدا کرد گفت : چند نفر از بچه ها را بردار بر وروی یال سمت راست که بیشتربچه های گردان برادر خادمی بودند.

گفتم آقا مهدی حالا که قرار شد بریم لااقل نمیذاشتی سنگر درست کنیم پدرمان صلواتی شد حالا بذاریم و بریم . گفت : پسر دگران کاشتند و ما خوردیم و ما هم... .

من به همراه مهرانفر ، باقر خزایی و دو نفر دیگر بعد از نماز به یال مذکو رفتیم . محمود گفت : فلانی من دیشب هم نخوابیدم جایی پیدا کن کمی بخوابیم. گفتم ان شاءالله شهید که شدی سیر بخواب .

روی زمین دراز کشیدیم که استراحت کنیم ولی محمود با بذله گوییهایش مگر گذاشت خواب به چشممان برسد .

ساعت حدود دو و نیم شب بود که عراق آتش سنگینی را شروع کرد که حدود ساعتی ادامه داشت.

بعد نیروهای پیاده اش شروع به بالا کشیدن کردن که بچه ها هم حسابی ازشان پذیرایی کردند حتی یک نفر عراقی نتوانست به خط خودی نفوذ کند.

دشمن با دادن تلفات سنگین مجبور به عقب نشینی شد . آفتاب هنوز نزده بود و محمود و باقر داشتند تیراندازی میکردن که یکی از تانک های زیر ارتفاع شلیک کرد و چند متر زیر اس پی جی را زد.

 بچه های اطراف اس پی جی به این طرف و آن طرف می دویدند که محمود گفت: فلانی یکی از بچه های فرماندهی شهید شد نگاه کن چه غوغایی است و شاید آن تانک آخرین گلوله ی خود را در جنگ شلیک کرد و ترکشش قلب تیپ انصارالرسول را سوراخ کرد.

روحش شاد یادش گرامی باد
علی احمدوند

دیدگاه‌ها

باسلام بنده یکی از سربازان ایشان بودم ایشان فرماندهی بی نظیر وبی ریا بودند روحش شاد

دیدگاه شما